منوچهر خان حكيم
296
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
مصلحت بوسهاى بر روى نحس آن گنده پير زده و گفت كه : مرا خود با شما عداوتى در دل نيست ، امّا مىخواهم ( 191 ) كه وجه آن را بدانم . جادو چون عاشق و نگران بود ، گفت : اى جوان ! مادرم اين طلسم را بر زبان من بسته است و به من گفت كه اگر كسى خواهد تو را بكشد ، اول بايد كه زبان ترا به دندان بگزد چنانكه خون از او روان شود ، بعد از آن تو را مىتواند كشت و گرنه اين سر هيچ آدميزاد را نخواهد بود كه چنين كارى كند ؛ پس كشتن من محال است . امير خان خدا را شكر كرده ، بسيار شاد و خرّم شد و از شادى شروع در خوانندگى كرد . امير خان گفت : اين جوان را از اينجا بيرون بر كه در نزد ما نباشد ، عيب است . جادو اشاره كرد كه او را بيرون بريد و هرگاه من بگويم بياوريد . بهرام را بيرون بردند . جادو گفت : پيش بيا . امير خان پيشآمد . جادو دست در گردن امير خان كرده ، روى خود را در روى او نهاد و او را به روى سينهء خود كشيد [ . . . ] آن دلاور بعضى كارها كرده ، باز ايستاد . جادو گفت كه : تو را چه شد ؟ امير خان گفت : لذّت محبّت در آن است كه لب و دهان يار را ببوسند و زبان او را بمكند ، من خود اين را نمىتوانم كرد . جادو گفت : آنچه من گفتم از دست تو برنمىآيد و خود در كار خود مشغول باش . پس آن دلاور [ . . . ] او را بوسيد و زبانش را به دندان گرفت چنانكه دهانش پر از [ خون ] شد . تا جادو رفت كه بگويد اين چگونه كارى بود كه كردى ، امير خان از واهمهء او به يك دست حلق او را قايم گرفته و به دست ديگر چنان مشتى بر پيشانى او زد كه تمام مغزش پريشان شد ، پارهپاره تپيد و به دوزخ و اصل شد . امير خان بيرون آمده بهرام را ديد كه بر يك طرف ايستاده ، خود را به دو رسانيد و بعد از آن به ملازمان جادو گفت : دست از اين جوان بداريد . ايشان گفتند كه : ما بىامر ملكه دست از او برنمىداريم . امير خان نهيب بديشان داد و حمله كرده ، ده تن ايشان را همراه مشت كارسازى كرد . چند تن ديگر گريخته كه در آن دم آن جنّى رسيد و امير خان را دعا كرد و بازگردانيد به عرض عبد الجبّار رسانيد كه آن جوان ، جادو را كشت . پادشاه بسيار شاد و خرم شد . امير خان دست بهرام را گشود و به درون رفته سلاح خود را برداشت و بر خود راست كرد و كدويى شراب برداشته آمدند و بر فراز برج قلعه و به عشرت مشغول